مرد نگاهي بر دو سو كرد :

سايه اي محو بر زمين بود

از نوري كه هرگز نبود :

كورسوي اميد مرد .

چيزي نبود بر فضا :

سكوت يا صدا !

خفقان يا هوا !

مرد قدم برداشت

منظره اي محو نشد ،

منظره اي پيدا

مرد قدم برداشت

فرياد كشيد :

بر فضا معلق ماند ،

با پوز خند موهن آشنا بر مرد

نمناك شد ، چشم تاريك مرد

ولي چيزي نباريد

نجابت بي ثمرش ، سخت بر تنش پيچيد

آرام نشست

آرام گريه كرد

بي اشكي بريزد

آرام به خواب رفت

با تلاطمي عميق

طوفاني

هميشه چشم بر زمين داشت

پشست سر خاطره ها تلخ بود

روبرو راهي براي رفتن نداشت

هميشه چشم بر زمين داشت

قساوت كفش هايش

هميشه پرخار و ميخ

زخم پاهاي رفتن

هميشه خسته و نااميد

منتها مرد

همچنان مرد مانده بود

مرد رفتن

ولي نرسيدن  ...

گرچه اشكي نبود ،

مرد همچنان مي ريخت .

گرچه صوتي نبود ،

مرد همچنان مي خواند .

اگرچه راهي نبود

مرد همچنان مي رفت ...

لینک
جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   كاش نمي دانستي(۲)   

نمي داني ؟

كاش نمي دانستي ...

كاش نمي دانستي :

جمله هاي سرد و بي تاكيدت

خونسرد و لطيف ،

چگونه بر استخوانهاي علاقه ام

چگونه بر آنهمه روياها

دشنه ها می زند، پتك ها مي کوبد

روياي مرا دور مي كني

پرواز مرا سقوط

اينهمه نزديك و اينهمه دور ؟

مرا به سرزمين خود ببر

نه آئينه مي خواهم ،

نه ابر و نه شعله

كه هيچيك نيستي

آب مي خواهم

بلور شفاف و  بي ريا

نه خوب نه بد

آنچه هست را بنما

بگو،  با من بگو ،

هر چه بگوئي خوب است

بيش از نگفتنش ،

چون تو مي گوئي .

تو بگو ،

بلور باش ،

در سرزمين بلورين علاقه ام

سنگ مباش

مرا مشكن

با من بگو

هر چه كه بايد گفت ،

كه چون تو مي گوئي ،

كاش نمي دانستي ،

ولي خوب مي داني 

براي قلب پر درد من

هر چيزي «  تو » بگوئي « زيباست »

 

 

لینک
دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   كاش نمي دانستي (۱)   

لحظه اي كه بي تو مي ميرد

بي نوازش آنچه مي گوئي

بي تو نمي دانم چه بايد كرد

بر چه دل مي توان بست

بر كجا چشم دوخت

ولي تو دوري

دور از آنچه مي گويم

آنچه مي بندم

آنچه مي بافم

آنچه مي خواهم

وليك من همچنان

مي گويم و مي بندم و مي بافم و مي خواهم

و تو بايد باشي

بر آنچه مي داني

چون تو خوب مي داني و حيف

كاش نمي دانستي

حتي اگر تو بگوئي دلنبند

حتي اگر تو بگوئي

حتي اگر تو بگوئي

چه سخت است پذيرفتن و من

دوباره مجنون وار

مي گويم ومي بندم و مي بافم و مي خواهم . . .

 

 

لینک
یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

سالها به خواب خواهم رفت

سالها به گور تنها

مرد سري تكان مي داد :

« آخ چه دير فهميدم

زندگاني نه زنده بودن بود

گوئي كه در پس حرفهاي پوشالي

قصه هاي سرد و تو خالي

گوهري سخت ناپيداست

گوهري كه نام او «عشق» است »

كودك روشن خوابهاي شيرينش

ناگهان به او نگاهي كرد :

« با نگاه تو ناپيداست

مرد خواب ،  سالهاي سال

حرف ها و قصه ها جاريست

كوه عشق را نمي بيني ؟

دشت هاي زندگاني را ؟

وسعت و رفعتي از اينگونه

آه مرد خواب ، سالهاي سال ،

با نگاه تو نا پيداست »

لینک
جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

لحظه ايست عجيب و سخت عجيب ،‌

لحظه اي به نام يك ميلاد :

ريشه اي سست ،‌ اميدي سخت ،‌

نونهالي به اميد چون درخت

خواهشي بود نونهال روزي

خواهشي بود كمي خواهش

خواهشي بود كمي رنگين

خواهشي بود كمي زيبا

خواهشي بود كمي رقاص

خواهشي بود كمي نعشه

خواهشي بود كه خواهشش گاهي ،

گاه كمي شيطنت مي كرد

گاه كمي شكوه  ، گاه كمي بي تاب

گاه كمي هوس مي راند ، گاه كمي به خوابي خوش

كودكي لحظه اي نباشد بيش :

خواهشي بود نودرخت روزي

بر زمين كويري چو اينجاها

سربه ديوارها تنگ ، تخت ،‌ تخت

ريشه بر خاك ها ، سنگ ، سخت ، سخت

بد سياه مست ، خمار وخسته و خونين گلو فرياد

پر اتش بود و پرهياهو گرم ،

تشنه بود و تشنه تر مي شد ، 

دشنه هايي كه بر تنش مي خورد،

 هرزمان دشنه  دشنه تر مي شد

مرگ هماره جانداراست

زنده  بر كمين بي جاني !

خواهشي بود خشك بر زميني خشك

خسته از ياد خواهشي روزي

نامه مانده تا ابد كوير كور

خاطرات تا هميشه پا برجا

سالها اينچنين ، سالها آنچنين :

خواهشي بود نونهال روزي

خواهشي بود نو درخت  روزي

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

ديوارهاي چركين دوست داشتني ،

سن پترزبورگ .

فيو :

پيامبر بي ادعاي پروانه هاي ابله پرواز ،

رسول پرسخن جنايت پرمكافات آدمي بودن .

حرارت گرم شمعهاي سوختن ولي ماندن .

قمار گفتن ،‌ قمار پرضرريست ،

قمار اعتراف ،

قمار خواستن ،

قمار عشق و جنگيدن .

قمار باز چيره دست فيو ،

بباز پاك باز بزرگ صحنه هاي بزرگ فيو ،

بباز زنده جاويد قرنهاي كوچك و سالهاي ريز فيو ......

 

لینک
دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

نسيمي خنك ولي خردادي :

موسيقي ادراكم

نرم و لطيف است مدتي

سايه وار مي آيد

سايه وار مي رود

گاهي هوا گرم است

ولي مهم نيست

گاهي هوسي از دور سرك مي كشد

ولي مهم نيست :

با چشمكي دور مي شود .

دنيا همين حالاست :

همين خرداد ،

همين هواي گرم ،

همين اضطراب كمرنگ ،

هوسهاي دور ،

همين كرختي هاي احساس ،

دنيا همين حالاست......

 

لینک
پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

زندگي چه تلخ است ،

چه همواره ،

بي سيب سرخ حوا به نيش كشيدن ،

بي طغيان بر خدايان ديوارهاي بلند ،

بي چنگ زدن به آتش التهاب داغ جهنم هاي دور !

و بايد رفت ،

از اين چراگاه بد حصار ،

طعم چمن ها چه تكراريست !

بيا تا ما هم ،

سيبي سرخ به دندان بگيريم !

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   شكوفه ها (2)   

شكوفه ها (2)

و خيلي زود ،

اعداد را مشقمان دادند :

سن فلاني فلان است ،

پول فلاني فلان ،

فلاني فلان قدر پرتقال دارد ،

فلان قدر سيب ،

فلان قدر زمين .

قدش فلان است ، وزنش فلان .

هر چيز كه مي گفتند ،

زود مي شمرديم .

شماره شديم و اعداد و مقادير :

هر كداممان ،

سياهه اي عظيم ،

ازين چوب خط هاي سرد .

شبانه روز مي شمرديم :

هرچيز اگر شمردني نبود ، شمردني نبود !

ولي زود خسته مي شديم و پوچ،

آخر تو ،

نه جمع مي شدي ، نه ضرب نه تفريق !

تورا دست يافتن ،

فرمولي نداشت !

فاصله ها را سپس ،

ياد گرفتيم متر كنيم ،

ولي افسوس ،

فاصله ها با تو ،

متر كردني نبود !

زمان را ياد گرفتيم بگيريم !

ولي چه سود ،

زمان با تو بودن ،

و زمان بي تو بودن ،

هيچكدام ،

گرفتني نبود !

درسهايمان هيچ نمي ارزيد ،

تو در آنها نبودي !

و شكوفه ها ،

سست مي شدند ،

با هر درس ،

كه بي تو مي گذشت !

دست بلوغ كه آرام آمد و زود رسيد ،

ايكس و ايگرگ را برايمان گفتند ،

بغرنج تر از اعداد ،

ولي جواب خوبي بود ،

براي سئوالات بغرنج بلوغ :

و حالا ديگر ،

فاصله ام با تو ،

با زندگي ،

با عشق ،

اندازه اي داشت :

يا ايكس ، يا ايگرگ !

تو چه اندازه دوري ؟

يا ايكس يا ايگرگ !

چرا نمي شود گفت ،

« دوستت دارم » ؟

يا ايكس يا ايگرگ !

بخواهيم ولي ننماييم ؟

بدانيم ولي نگوئيم ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا بايد ؟

چرا نبايد ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا مي شود ؟

چرا نمي شود ؟

چرا مي‌‌ چرخيم ؟

چرا مي ميريم ؟

چرا زنده ايم ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا دروغ ؟

چرا راست ؟

چرا سرخ ؟

چرا سبز ؟

چرا سكوت ؟

چرا صدا ؟

چرا سئوال !؟

چرا خدا...؟

يا ايكس يا ايگرگ !

..........................

يا ايكس يا ايگرگ .....

يا ايكس يا ايگرگ .....

 

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   شكوفه ها(1)   

شكوفه ها(1)

شكوفه هاي بهار ،

شكوفه هاي سيب ،

زردآلو،

گلابي،

عطر شيرين ياس هاي بنفش ،

آواز زرد گنجشك ،

توت فرنگي ،

اسباب بازي ،

خمير ،

چراغ قوه ،

راديوي كوچك دستي ،

خرمالوي پائيزي ،

دوربين عكاسي ،

خانه مادربزرگ ،

برنامه كودك : ساعت 5 بعد از ظهر !

كيف مدرسه ،

دفتر چرك و نامنظم مشق هاي نا تمام ،

و كودكي :

شكوفه اي نا تمام !

خوب يادم هست ،

بي ميوه اي ،

آن زمان بر زمين ريخت ،

كه در مشق ها به ما گفتند :

چيزهايي هست ،

كه شايد بخواهي ،

ولي هرگز نبايد بخواهي ، كه بگويي كه مي خواهي !

چيزهايي هست ،

كه مي تواني هزار بار آرزو كني ،

ولي هرگز نبايد ،

دست بسويشان دراز كني .

يادم هست طاقچه هايي بود ،

ويترينهايي بود ،

كه دست كودكي ،

به لمسشسان راه نمي يافت ،

و البته گاهي ،

 چارپايه ها ،

و گاهي ،

تمناها و اشك ها ،

نقشه هاي خوبي بودند .

دست بلوغ كه شكوفه ها را چيد ،

ديگر نه چارپايه اي ،

كارساز بود ،

نه اشك و آهي !

افسوس كه تو را خواستن ،

چارپايه اي نداشت !

كام بلوغ بي تو ،

طعم تلخ مي داد .

بي عشق نه طعمي طعم است و نه رنگي رنگ !

و پائيز چه زود مي رسيد :

شكوفه ها سست مي شدند ،

بادها مي وزيدند ،

آرزوها دور مي شدند ،

سالها دراز،

سوالها عظيم ،

ولي دست بلوغ هرگز ،

ميوه اي نمي داد !

 

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

غمي سنگين به دوشم بود :

نداشتنت ، نداشتن اميد داشتنت .

صدايي آمد از دور :

غمگين مباش هرگز ،

"يا بپذير با بجنگ ."

"من كه هزار جان جنگيدم"

پچ پچي آرام كردم :

"يا به سيلاب جنگ مي روي ، يا به مرداب غم ،

مرد پذيرفتن نخواهي بود "

باز هم صدا به گوش آمد :

"يا بپذير يا بجنگ"
لینک
یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

آغوش ، آغوش

آغوش خاليم

كه قول مي دهم

چنان گرم خواهد بود

چنان امن خواهد بود

خوب مي داني

 

آغوش ، آغوش

خوب مي داني

نوازش ، نوازش

چاشني لطيف ، مهربان

براي لمس عمق آغوش

نوازشهايم

عاشقانه است

عاشقانه ، عاشقانه

خوب مي داني

 

آغوش ، آغوش

خوب مي داني

بوسه ، بوسه

تنگ ، صاعقه اي از عشق

داغ مي بارد

بر لبان بسته ات

بوسه هايم هزار حرف مي زند

هزار شعر مي خواند

خوب مي داني

 

آغوش ، آغوش

قصه ايست عظيم

خوب مي داني

خوب مي داني

لینک
سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

روزگارم زمستانيست

خوابي عميق ، پيچيده در كابوسي عميقتر.

زخمي زخيم ، نمك خورده از دردي عظيم

بهار جسميست ، بي روحي ، لبخندي ، نوازشي ، نو شدني !

تابستان ، داغي جهنم است .

پاييز آگرچه آشناست ،

حرف تازه اي براي گفتن ندارد...

زمستان آشناتر است .

آشنائي قديمي

امروز روزگار مرگ آشنايم است

ديگران جشن مي گيرند

نمي دانم چه بايد كرد

گاه مي خندم ، گاه بغز مي كنم

آشنايم ، آشناي گريزانم

كجا مي روي ؟ آشناي در سفر

لینک
یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

نفسها به شماره افتادند : کاش کودک اینجا نبودیم !

زمین قانون بدی دارد......     و باید رفت

در اینجا مرگ خوراک بودن است     وباید رفت      و باید مرد!

که بودن و نابودن      زیستن و کشتن     و داشتن و غارت ،     دوروی یک سکه اند،   در این قانون تلخ.

از هرسو که دور شویم راه است !

باید رفت و ما خواهیم رفت

خواهیم رفت به آنجا......

به آنجا که شمشیر کشان ،    ناجی نباشند      و خونریزان، کبیر

به آنجا که غارتگران ،        افتخار ملتی نباشند            و به آنجا که ملتی نباشد

به آنجا که هستی یکیست

وبه آنجا که آفریدن خوراک بودن است      و چیزی تمام نمی شودکه چیزی آغاز!

به آنجا که پسران گاوی ،         در موزه ها هم نباشند

و پی های هیچ تمدنی ،        بر استخوانهای هیچ موجودی ،         پایدار نباشد

به آنجا خواهیم رفت        به آنجا که برای مهربانی ،         دست به قتل هیچ گلی نباید زد

به آنجا که عشق بازی عشاق ،          همچو خاله بازی کودکان ،        بی دغدغه طی می شود

به آنجا که حرفها همه سرود است                و بحث ها همه نغمه

به آنجا که دندانها نمی برند        ومعده ها هضم نمی کنند

به آنجا که شلاقها نوازشند         وقتل ها بوسه!

به آنجا خواهیم رفت       بامرکب خیال       در مسیر قصه های محال

به آنجا خواهیم رفت........

لینک
سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی

       

آينه (تقديم به زنده ياد فرهاد مهراد)

 

در آينه صورتم را مي بينم ،

 

چيزي نمي گويم ،

 

حتي با خودم

 

همچو آينه ،

 

خاموش مي ايستم ،

 

گويي كه از خوابي ،

 

در خواب ديگري برخواسته ام

 

آينه تيره است ،

 

آينه پرگرد است ،

 

آينه تخته سياه دروغهاي قديميست ،

 

كه ما بچه هاي كلاس زندگي ،

 

سالهاست به آن زل زده ايم .

 

در آينه صورتم را مي بينم ،

 

چيزي نمي بينم ،

 

آينه حرفي نمي گويد

 

آينه خاموش است

 

در آينه صورتم را مي بينم ،

 

فرياد نمي كشم ،

 

آينه را خرد نمي كنم ،

 

آينه هاي كوچك تر ،

 

دروغهاي بزرگتري مي گويند !

 

آينه را خرد نمي كنم ،

 

در اين روزگار خاموشي ،

 

پذيرفتن ،

 

در اين روزگار ايستادن ،

 

وشلاق خوردن و سربر زمين انداختن .

 

در آينه صورتم را مي بينم ….

 

 

لینک
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی

       

دنيای من کوچک است،

ولی نه آنقدر که در آن جا نشوی.

دنيای من بزرگ است،

ولی نه آنقدر که در آن گم شوی.

خودت بگو،

بهتر از اين کجا خواهی يافت ؟

لینک
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی

       

 

بسته ها و بندها:

 

بیا که آغوش باز ،


در این دنیای ،


بسته ها و بندها ،


دیگر نخواهی یافت


بیا که این آغوش ،


وقتی بسته شد ،


جزئی از همان ،


بسته ها وبندها ،


خواهد بود

 

لینک
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی

       

چه بلا تکليفی ،

بدتر از آن ،

که بايد ،

به خاطر ايرانی بودنم ،

هم در اوج افتخار ،

و هم در انتهای شرم باشم ؟

لینک
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی

       

شرمها و حماسه ها:
کتاب حماسه ها را ورق می زنم
و آنچه می پرستيدند:
بوی گند گنگستری
که با کشیدنی می کشد
و پوست تاریخ را
به ارمغان مردمان سایه می برد
تا پوست بی ملاحت خود را
در سرزمین وسیع آفتابی
برنزه کنند
و دم از میهن ما بزنند!!
به خود می گویم:
کدامین دزد و غارتگر چنین بی شرم؟
یادم از شرم می آید
که در چنین تاریخ
حماسه ها شرمند و شرمها حماسه
چه تاریخ بی حماسه و پر شرمی!

لینک
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی

       

ديشب دوباره،

منت خواب را می کشيدم ،

تا به چشمم بيايد.

ديشب دوباره ،

منت تورا می کشيدم ،

تا به خوابم نيايی.

......

ديشب دوباره،

خواب به چشمم نيامد.

ديشب دوباره،

تو به خوابم  آمدی!

لینک
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی