نفسها به شماره افتادند : کاش کودک اینجا نبودیم !

زمین قانون بدی دارد......     و باید رفت

در اینجا مرگ خوراک بودن است     وباید رفت      و باید مرد!

که بودن و نابودن      زیستن و کشتن     و داشتن و غارت ،     دوروی یک سکه اند،   در این قانون تلخ.

از هرسو که دور شویم راه است !

باید رفت و ما خواهیم رفت

خواهیم رفت به آنجا......

به آنجا که شمشیر کشان ،    ناجی نباشند      و خونریزان، کبیر

به آنجا که غارتگران ،        افتخار ملتی نباشند            و به آنجا که ملتی نباشد

به آنجا که هستی یکیست

وبه آنجا که آفریدن خوراک بودن است      و چیزی تمام نمی شودکه چیزی آغاز!

به آنجا که پسران گاوی ،         در موزه ها هم نباشند

و پی های هیچ تمدنی ،        بر استخوانهای هیچ موجودی ،         پایدار نباشد

به آنجا خواهیم رفت        به آنجا که برای مهربانی ،         دست به قتل هیچ گلی نباید زد

به آنجا که عشق بازی عشاق ،          همچو خاله بازی کودکان ،        بی دغدغه طی می شود

به آنجا که حرفها همه سرود است                و بحث ها همه نغمه

به آنجا که دندانها نمی برند        ومعده ها هضم نمی کنند

به آنجا که شلاقها نوازشند         وقتل ها بوسه!

به آنجا خواهیم رفت       بامرکب خیال       در مسیر قصه های محال

به آنجا خواهیم رفت........

لینک
سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥ - سهیل طاغی