كاش نمي دانستي(۲)   

نمي داني ؟

كاش نمي دانستي ...

كاش نمي دانستي :

جمله هاي سرد و بي تاكيدت

خونسرد و لطيف ،

چگونه بر استخوانهاي علاقه ام

چگونه بر آنهمه روياها

دشنه ها می زند، پتك ها مي کوبد

روياي مرا دور مي كني

پرواز مرا سقوط

اينهمه نزديك و اينهمه دور ؟

مرا به سرزمين خود ببر

نه آئينه مي خواهم ،

نه ابر و نه شعله

كه هيچيك نيستي

آب مي خواهم

بلور شفاف و  بي ريا

نه خوب نه بد

آنچه هست را بنما

بگو،  با من بگو ،

هر چه بگوئي خوب است

بيش از نگفتنش ،

چون تو مي گوئي .

تو بگو ،

بلور باش ،

در سرزمين بلورين علاقه ام

سنگ مباش

مرا مشكن

با من بگو

هر چه كه بايد گفت ،

كه چون تو مي گوئي ،

كاش نمي دانستي ،

ولي خوب مي داني 

براي قلب پر درد من

هر چيزي «  تو » بگوئي « زيباست »

 

 

لینک
دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   كاش نمي دانستي (۱)   

لحظه اي كه بي تو مي ميرد

بي نوازش آنچه مي گوئي

بي تو نمي دانم چه بايد كرد

بر چه دل مي توان بست

بر كجا چشم دوخت

ولي تو دوري

دور از آنچه مي گويم

آنچه مي بندم

آنچه مي بافم

آنچه مي خواهم

وليك من همچنان

مي گويم و مي بندم و مي بافم و مي خواهم

و تو بايد باشي

بر آنچه مي داني

چون تو خوب مي داني و حيف

كاش نمي دانستي

حتي اگر تو بگوئي دلنبند

حتي اگر تو بگوئي

حتي اگر تو بگوئي

چه سخت است پذيرفتن و من

دوباره مجنون وار

مي گويم ومي بندم و مي بافم و مي خواهم . . .

 

 

لینک
یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

سالها به خواب خواهم رفت

سالها به گور تنها

مرد سري تكان مي داد :

« آخ چه دير فهميدم

زندگاني نه زنده بودن بود

گوئي كه در پس حرفهاي پوشالي

قصه هاي سرد و تو خالي

گوهري سخت ناپيداست

گوهري كه نام او «عشق» است »

كودك روشن خوابهاي شيرينش

ناگهان به او نگاهي كرد :

« با نگاه تو ناپيداست

مرد خواب ،  سالهاي سال

حرف ها و قصه ها جاريست

كوه عشق را نمي بيني ؟

دشت هاي زندگاني را ؟

وسعت و رفعتي از اينگونه

آه مرد خواب ، سالهاي سال ،

با نگاه تو نا پيداست »

لینک
جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

لحظه ايست عجيب و سخت عجيب ،‌

لحظه اي به نام يك ميلاد :

ريشه اي سست ،‌ اميدي سخت ،‌

نونهالي به اميد چون درخت

خواهشي بود نونهال روزي

خواهشي بود كمي خواهش

خواهشي بود كمي رنگين

خواهشي بود كمي زيبا

خواهشي بود كمي رقاص

خواهشي بود كمي نعشه

خواهشي بود كه خواهشش گاهي ،

گاه كمي شيطنت مي كرد

گاه كمي شكوه  ، گاه كمي بي تاب

گاه كمي هوس مي راند ، گاه كمي به خوابي خوش

كودكي لحظه اي نباشد بيش :

خواهشي بود نودرخت روزي

بر زمين كويري چو اينجاها

سربه ديوارها تنگ ، تخت ،‌ تخت

ريشه بر خاك ها ، سنگ ، سخت ، سخت

بد سياه مست ، خمار وخسته و خونين گلو فرياد

پر اتش بود و پرهياهو گرم ،

تشنه بود و تشنه تر مي شد ، 

دشنه هايي كه بر تنش مي خورد،

 هرزمان دشنه  دشنه تر مي شد

مرگ هماره جانداراست

زنده  بر كمين بي جاني !

خواهشي بود خشك بر زميني خشك

خسته از ياد خواهشي روزي

نامه مانده تا ابد كوير كور

خاطرات تا هميشه پا برجا

سالها اينچنين ، سالها آنچنين :

خواهشي بود نونهال روزي

خواهشي بود نو درخت  روزي

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

ديوارهاي چركين دوست داشتني ،

سن پترزبورگ .

فيو :

پيامبر بي ادعاي پروانه هاي ابله پرواز ،

رسول پرسخن جنايت پرمكافات آدمي بودن .

حرارت گرم شمعهاي سوختن ولي ماندن .

قمار گفتن ،‌ قمار پرضرريست ،

قمار اعتراف ،

قمار خواستن ،

قمار عشق و جنگيدن .

قمار باز چيره دست فيو ،

بباز پاك باز بزرگ صحنه هاي بزرگ فيو ،

بباز زنده جاويد قرنهاي كوچك و سالهاي ريز فيو ......

 

لینک
دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

نسيمي خنك ولي خردادي :

موسيقي ادراكم

نرم و لطيف است مدتي

سايه وار مي آيد

سايه وار مي رود

گاهي هوا گرم است

ولي مهم نيست

گاهي هوسي از دور سرك مي كشد

ولي مهم نيست :

با چشمكي دور مي شود .

دنيا همين حالاست :

همين خرداد ،

همين هواي گرم ،

همين اضطراب كمرنگ ،

هوسهاي دور ،

همين كرختي هاي احساس ،

دنيا همين حالاست......

 

لینک
پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

       

زندگي چه تلخ است ،

چه همواره ،

بي سيب سرخ حوا به نيش كشيدن ،

بي طغيان بر خدايان ديوارهاي بلند ،

بي چنگ زدن به آتش التهاب داغ جهنم هاي دور !

و بايد رفت ،

از اين چراگاه بد حصار ،

طعم چمن ها چه تكراريست !

بيا تا ما هم ،

سيبي سرخ به دندان بگيريم !

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   شكوفه ها (2)   

شكوفه ها (2)

و خيلي زود ،

اعداد را مشقمان دادند :

سن فلاني فلان است ،

پول فلاني فلان ،

فلاني فلان قدر پرتقال دارد ،

فلان قدر سيب ،

فلان قدر زمين .

قدش فلان است ، وزنش فلان .

هر چيز كه مي گفتند ،

زود مي شمرديم .

شماره شديم و اعداد و مقادير :

هر كداممان ،

سياهه اي عظيم ،

ازين چوب خط هاي سرد .

شبانه روز مي شمرديم :

هرچيز اگر شمردني نبود ، شمردني نبود !

ولي زود خسته مي شديم و پوچ،

آخر تو ،

نه جمع مي شدي ، نه ضرب نه تفريق !

تورا دست يافتن ،

فرمولي نداشت !

فاصله ها را سپس ،

ياد گرفتيم متر كنيم ،

ولي افسوس ،

فاصله ها با تو ،

متر كردني نبود !

زمان را ياد گرفتيم بگيريم !

ولي چه سود ،

زمان با تو بودن ،

و زمان بي تو بودن ،

هيچكدام ،

گرفتني نبود !

درسهايمان هيچ نمي ارزيد ،

تو در آنها نبودي !

و شكوفه ها ،

سست مي شدند ،

با هر درس ،

كه بي تو مي گذشت !

دست بلوغ كه آرام آمد و زود رسيد ،

ايكس و ايگرگ را برايمان گفتند ،

بغرنج تر از اعداد ،

ولي جواب خوبي بود ،

براي سئوالات بغرنج بلوغ :

و حالا ديگر ،

فاصله ام با تو ،

با زندگي ،

با عشق ،

اندازه اي داشت :

يا ايكس ، يا ايگرگ !

تو چه اندازه دوري ؟

يا ايكس يا ايگرگ !

چرا نمي شود گفت ،

« دوستت دارم » ؟

يا ايكس يا ايگرگ !

بخواهيم ولي ننماييم ؟

بدانيم ولي نگوئيم ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا بايد ؟

چرا نبايد ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا مي شود ؟

چرا نمي شود ؟

چرا مي‌‌ چرخيم ؟

چرا مي ميريم ؟

چرا زنده ايم ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا دروغ ؟

چرا راست ؟

چرا سرخ ؟

چرا سبز ؟

چرا سكوت ؟

چرا صدا ؟

چرا سئوال !؟

چرا خدا...؟

يا ايكس يا ايگرگ !

..........................

يا ايكس يا ايگرگ .....

يا ايكس يا ايگرگ .....

 

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی

   شكوفه ها(1)   

شكوفه ها(1)

شكوفه هاي بهار ،

شكوفه هاي سيب ،

زردآلو،

گلابي،

عطر شيرين ياس هاي بنفش ،

آواز زرد گنجشك ،

توت فرنگي ،

اسباب بازي ،

خمير ،

چراغ قوه ،

راديوي كوچك دستي ،

خرمالوي پائيزي ،

دوربين عكاسي ،

خانه مادربزرگ ،

برنامه كودك : ساعت 5 بعد از ظهر !

كيف مدرسه ،

دفتر چرك و نامنظم مشق هاي نا تمام ،

و كودكي :

شكوفه اي نا تمام !

خوب يادم هست ،

بي ميوه اي ،

آن زمان بر زمين ريخت ،

كه در مشق ها به ما گفتند :

چيزهايي هست ،

كه شايد بخواهي ،

ولي هرگز نبايد بخواهي ، كه بگويي كه مي خواهي !

چيزهايي هست ،

كه مي تواني هزار بار آرزو كني ،

ولي هرگز نبايد ،

دست بسويشان دراز كني .

يادم هست طاقچه هايي بود ،

ويترينهايي بود ،

كه دست كودكي ،

به لمسشسان راه نمي يافت ،

و البته گاهي ،

 چارپايه ها ،

و گاهي ،

تمناها و اشك ها ،

نقشه هاي خوبي بودند .

دست بلوغ كه شكوفه ها را چيد ،

ديگر نه چارپايه اي ،

كارساز بود ،

نه اشك و آهي !

افسوس كه تو را خواستن ،

چارپايه اي نداشت !

كام بلوغ بي تو ،

طعم تلخ مي داد .

بي عشق نه طعمي طعم است و نه رنگي رنگ !

و پائيز چه زود مي رسيد :

شكوفه ها سست مي شدند ،

بادها مي وزيدند ،

آرزوها دور مي شدند ،

سالها دراز،

سوالها عظيم ،

ولي دست بلوغ هرگز ،

ميوه اي نمي داد !

 

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی