اين مطلبرا در وبلاگ رنج و گنج خوندم . بد نبود . گفتم شما هم بخونيد

روزی روزگاری کشاورزی يک قاطر پيرداشت ،ازبدحادثه يک روزقاطربدرون چاه خشک وعميقی افتادوباصدای بلندشروع به فرياد زدن کرد. کشاورزباشنيدن صدای فريادقاطربه سرچاه آمدوديدکه چه بلايی برسرقاطرآمده . چاه عميق بودوقاطرسنگين . اوميدانست بيرون آوردن حيوان از چاه اگر ناممکن نباشد بسيارسخت خواهدبود. چون قاطرپيربودوچاه خشک ، کشاورزتصميم گرفت که حيوان رادرهمان چاه مدفون نمايد.به اين ترتيب ۲ مشکل راحل ميکرد : قاطرپيرراازدرد و فلاکت نجات ميداد و چاه خشک راهم پرميکرد. بنابراين همسايه ها را بکمک طلبيد وآنها برای کمک به اوآماده شدند.  بيلهای پراز خاک يکی پس ازديگری برسرقاطرريخته ميشد. قاطرازاين اتفاق خيلی عصبانی شده وناگهان فکری به ذهنش رسيد. هربارکه آنهايک بيل خاک برسرش ميريختند، اوخودش راتکانی ميداد و برميخواست . اگرچه کاملا خسته و کثيف شده بود،اما زنده بود و با بالا آمدن خاک درچاه اوهم بالاآمد وازميان جمعيت راهی برای خودپيداکرد....

 

لینک
سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳ - سهیل طاغی