شيخی که عاقل بود ولی زن گرفت !

یک حکایتی را فکر می کنم در یکی از کتابهای استاد باستانی خوندم که چون حکایت جالبی بود برای شما هم تعریف می کنم:
 این اتفاق زمانی می افتد که شهر نیشابور در اوج رونق فرهنگی خود قرار داشته . یکی از حوزه های علمیه این شهر استاد بسیار عالم و حکیمی داشته به نام (فکر میکنم) شیخ موسی نیشابوری که این جناب شیخ به غیر از علم و حکمت ، به یک دلیل دیگر هم شهره خاص وعام (وبه قول ما تابلو) شده بود وآن هم عزب ماندنش تا سنین نزدیک به کهولت بود . آخه اون زمون ازدواج از بزرگترین آرزوهای هر آدمی بود و به قول معروف کم از تخت پادشاهی نبود.
 شاگردان شیخ ما تصمیم می گیرند استادشان را از خر شیطان پایین بیاورند و به زور هم که شده لا اقل یک زن صیغه ای توی پاچه اش بچپانند و خلاصه بعد از گیر آوردن یک هلوی از هر نظر باب طبع  و دهن گیر که استاده نتونه دست رد روی سینه اش بگذاره بلاخره موفق میشوند و......
 روز اول ازدواج ،  صحنه را مجسم کنید:
 استاد عادت داره هر عصر تابستان که از درس و بحث بر می گرده یه دونه هندوانه مشهدی هم بخره و توی حجره اش گلویی تازه کنه امروز هم مثل هر روز . اما یادش میاد که یک شریک زندگی هم داره پس یک هندوانه دیگه هم می خره که اتفاقا به افتخار حاج خانم بزرگ هم بوده . اما هر چی سعی میکنه دوتا هندونه را برداره نمیتونه . پس یکی از شاگردهایش را که داشته رد می شده صدا میزنه . فکر میکنید بهش چی می گه ؟ ازش کمک می خواد ؟ نخیر قربان ! به شاگردش میگه:
 "برو به خانم بگو سه طلاقه اش کردم از همین الان آزاده هر جایی می خواد بره . زنی که این درد سرها را داشته باشه فایده نداره"
 مقایسه کنید با جوونهای امروز که برای ازدواج هزار جور بار سنگین را روی دوش و کمر و دست و پا و شانه و خلاصه تموم بر جستگیها و فرورفتگیهای بدنشان تحمل می کنند و باز هم بی خیال نمیشن . واقعا اینقدر ارزش داره ؟ تازه بعدش را بگو که چه هیولایی گیرشون میاد.

لینک
شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳ - سهیل طاغی