روزگارم زمستانيست

خوابي عميق ، پيچيده در كابوسي عميقتر.

زخمي زخيم ، نمك خورده از دردي عظيم

بهار جسميست ، بي روحي ، لبخندي ، نوازشي ، نو شدني !

تابستان ، داغي جهنم است .

پاييز آگرچه آشناست ،

حرف تازه اي براي گفتن ندارد...

زمستان آشناتر است .

آشنائي قديمي

امروز روزگار مرگ آشنايم است

ديگران جشن مي گيرند

نمي دانم چه بايد كرد

گاه مي خندم ، گاه بغز مي كنم

آشنايم ، آشناي گريزانم

كجا مي روي ؟ آشناي در سفر

لینک
یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی