شكوفه ها (2)   

شكوفه ها (2)

و خيلي زود ،

اعداد را مشقمان دادند :

سن فلاني فلان است ،

پول فلاني فلان ،

فلاني فلان قدر پرتقال دارد ،

فلان قدر سيب ،

فلان قدر زمين .

قدش فلان است ، وزنش فلان .

هر چيز كه مي گفتند ،

زود مي شمرديم .

شماره شديم و اعداد و مقادير :

هر كداممان ،

سياهه اي عظيم ،

ازين چوب خط هاي سرد .

شبانه روز مي شمرديم :

هرچيز اگر شمردني نبود ، شمردني نبود !

ولي زود خسته مي شديم و پوچ،

آخر تو ،

نه جمع مي شدي ، نه ضرب نه تفريق !

تورا دست يافتن ،

فرمولي نداشت !

فاصله ها را سپس ،

ياد گرفتيم متر كنيم ،

ولي افسوس ،

فاصله ها با تو ،

متر كردني نبود !

زمان را ياد گرفتيم بگيريم !

ولي چه سود ،

زمان با تو بودن ،

و زمان بي تو بودن ،

هيچكدام ،

گرفتني نبود !

درسهايمان هيچ نمي ارزيد ،

تو در آنها نبودي !

و شكوفه ها ،

سست مي شدند ،

با هر درس ،

كه بي تو مي گذشت !

دست بلوغ كه آرام آمد و زود رسيد ،

ايكس و ايگرگ را برايمان گفتند ،

بغرنج تر از اعداد ،

ولي جواب خوبي بود ،

براي سئوالات بغرنج بلوغ :

و حالا ديگر ،

فاصله ام با تو ،

با زندگي ،

با عشق ،

اندازه اي داشت :

يا ايكس ، يا ايگرگ !

تو چه اندازه دوري ؟

يا ايكس يا ايگرگ !

چرا نمي شود گفت ،

« دوستت دارم » ؟

يا ايكس يا ايگرگ !

بخواهيم ولي ننماييم ؟

بدانيم ولي نگوئيم ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا بايد ؟

چرا نبايد ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا مي شود ؟

چرا نمي شود ؟

چرا مي‌‌ چرخيم ؟

چرا مي ميريم ؟

چرا زنده ايم ؟

يا ايكس ، يا ايگرگ !

چرا دروغ ؟

چرا راست ؟

چرا سرخ ؟

چرا سبز ؟

چرا سكوت ؟

چرا صدا ؟

چرا سئوال !؟

چرا خدا...؟

يا ايكس يا ايگرگ !

..........................

يا ايكس يا ايگرگ .....

يا ايكس يا ايگرگ .....

 

 

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی