سالها به خواب خواهم رفت

سالها به گور تنها

مرد سري تكان مي داد :

« آخ چه دير فهميدم

زندگاني نه زنده بودن بود

گوئي كه در پس حرفهاي پوشالي

قصه هاي سرد و تو خالي

گوهري سخت ناپيداست

گوهري كه نام او «عشق» است »

كودك روشن خوابهاي شيرينش

ناگهان به او نگاهي كرد :

« با نگاه تو ناپيداست

مرد خواب ،  سالهاي سال

حرف ها و قصه ها جاريست

كوه عشق را نمي بيني ؟

دشت هاي زندگاني را ؟

وسعت و رفعتي از اينگونه

آه مرد خواب ، سالهاي سال ،

با نگاه تو نا پيداست »

لینک
جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی