كاش نمي دانستي (۱)   

لحظه اي كه بي تو مي ميرد

بي نوازش آنچه مي گوئي

بي تو نمي دانم چه بايد كرد

بر چه دل مي توان بست

بر كجا چشم دوخت

ولي تو دوري

دور از آنچه مي گويم

آنچه مي بندم

آنچه مي بافم

آنچه مي خواهم

وليك من همچنان

مي گويم و مي بندم و مي بافم و مي خواهم

و تو بايد باشي

بر آنچه مي داني

چون تو خوب مي داني و حيف

كاش نمي دانستي

حتي اگر تو بگوئي دلنبند

حتي اگر تو بگوئي

حتي اگر تو بگوئي

چه سخت است پذيرفتن و من

دوباره مجنون وار

مي گويم ومي بندم و مي بافم و مي خواهم . . .

 

 

لینک
یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی