مرد نگاهي بر دو سو كرد :

سايه اي محو بر زمين بود

از نوري كه هرگز نبود :

كورسوي اميد مرد .

چيزي نبود بر فضا :

سكوت يا صدا !

خفقان يا هوا !

مرد قدم برداشت

منظره اي محو نشد ،

منظره اي پيدا

مرد قدم برداشت

فرياد كشيد :

بر فضا معلق ماند ،

با پوز خند موهن آشنا بر مرد

نمناك شد ، چشم تاريك مرد

ولي چيزي نباريد

نجابت بي ثمرش ، سخت بر تنش پيچيد

آرام نشست

آرام گريه كرد

بي اشكي بريزد

آرام به خواب رفت

با تلاطمي عميق

طوفاني

هميشه چشم بر زمين داشت

پشست سر خاطره ها تلخ بود

روبرو راهي براي رفتن نداشت

هميشه چشم بر زمين داشت

قساوت كفش هايش

هميشه پرخار و ميخ

زخم پاهاي رفتن

هميشه خسته و نااميد

منتها مرد

همچنان مرد مانده بود

مرد رفتن

ولي نرسيدن  ...

گرچه اشكي نبود ،

مرد همچنان مي ريخت .

گرچه صوتي نبود ،

مرد همچنان مي خواند .

اگرچه راهي نبود

مرد همچنان مي رفت ...

لینک
جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦ - سهیل طاغی