درسته که درکرج آدم جالب خیلی کم پیدا می شه اما گاه گداری می شه آدم عجیب پیدا کرد . که من هم با یکی از اونها زمانی که داشتم طبق معمول روزهای علافی در تنها پارک کمی تا قسمتی قابل تحمل کرج پرسه میزدم ، برخورد کردم.
نشسته بودم و طبق معمول داشتم مگس می پروندم و  چشم میچروندم (هم با طبیعت و هم اگر گاهی رد می شد با....... ) که یک پیرمردی که قیافه اش به آذری ها می خورد (اگر چه لهجه اش آنقدر تابلو نبود که مطمئن شوم ترک است) آمد کنار صندلی ایستاد گفت : "آقا کتاب درباره اسپرانتو می خواهید" ما هم که از خدا خواسته منتظر فرصتی برای سرگرمی بودیم .  خلاصه شروع کردیم به دیدن کتابهایش . اول فکر کردم کتاب آموزش اسپرانتواست اما وقتی داخل کتاب را نگاه کردم از عجایب روزگار را دیدم : این آقا اندازه یک دیوان حافظ غزل عاشقانه درباره اسپرانتو (مبتکر زبان اسپرانتو) گفته بود .البته باید بگم که از نظر فنی در سطح خوبی قرار داشتند . هر چی سعی کردم به طرف حالی کنم که آقا جان آخه این .....شعرها به درد کسی نمی خوره تو گوشش نمیرفت. پیش خودم گفتم اگر ما هم مثل این آقا می تونستیم روی یک موضوع حتی مسخره اینطور فوکوس کنیم وضعمون خیلی بهتر از الان بود . عمرمون را گذروندیم با عوض کردن رشته و عقیده و علاقه و ..... هر روز مثل لباس.
البته درسته که یک بعدی و منجمد بودن خوب نیست اما اولا که زندگی هم باید یه جوری بگذره . ثانیا که دیگه من شورش را در آوردم . (البته این چیزها یه جورائی ژنتیکی هم هست) برگردیم سر اون پدر بزرگ که بالاخره تونستم بهش ثابت کنم غزل عاشقانه اونم درباره اسپرانتو نه به درد دنیای من می خوره نه آخرتم . اما بالاخره بی خیال شد و با توجه به قیافه کج و چوله ما یا هر دلیل دیگری که باید از خودش پرسید . این تشخیص عوضی را داد که ما از عاشق پیشگانیم و یک سری کتاب شعر به قول خودش عاشقانه و به نظر من شهوانی از بقچه اش در آورد . اونها هم که همه را خودش سرائیده بود از نظر فنی عالی بودند . اما ما را چه به شعر لب و سينه و دهن  و رون و باسن معشوق ؟ (البته اگر نقدش را در دست داشته باشیم بد هم نیست ) . یاد اون نظریه افتادم که آدم توی زندگیش بالاخره باید به یک چیزی گیر سه پیچ بدهد تا بگذرد مثل این آقا که در جوانی از باسن معشوقه و در پیری از شاهکار اسپرانتو می سرایند . بالاخره آدمیزاد نیاز به دلخوشی و دلبستگی در زندگیش دارد . آنهم به دلایل مختلف . چه بهتر که این علاقه ودلبستگی یک جورهائی ارزشش را داشته باشد .
خلاصه اش کنم که بعد از گوش دادن به نظریه توطئه این آقا در مورد اینکه اونهائی که علاقه به پیشرفت ما ندارند از گسترش اسپرانتو جلوگیری می کنند و .... بالاخره یکی از کتابهای شعر ایشان را که البته نه درباره معشوق بود نه معشوقه بلک عمومی تر بود را خریدم و واقعا پشیمان هم نشدم چون اشعار نسبتا خوبی داشتند. یادم باشد که بعدها چندتا از آنها را برایتان بنویسم .
مسئله دیگری که به بهانه این برخورد می خواهم مطرح کنم علاقه عجیب ما ایرانیها به اسپرانتوست . یک جائی خواندم که اولين مجله اختصاصی که در دنیا در مورد اسپرانتو منتشر شد یک مجله ایرانی بود به خاطر داشته باشید در دنیائی که درباره ریزترین  موضوعات تخصصی هم مجله هست این خیلی حرفه . راستی چرا ما اینقدر به زبانی که لا اقل در آینده قابل پیش بینی جزو زبانهای زنده دنیا نخواهد بود ، علاقه داریم ؟ در این مورد لطفا نظر و نظریه بدید. دو مورد به نظر خودم رسید : اولا ضعف تاریخی که ما در نظام آموزشی مملکتمون در مورد آموزش زبان داشتیم و داریم باعث شده که به  هر دری بزنیم تا این نقطه ضعف را جبران کنیم . و علت دومش هم تنبلی ذاتی ما ایرانیهاست که خیلی زود عاشق چیزهای راحت می شویم .
در گوگل فارسی "اسپرانتو"را سرچ کردم 5910 مورد پیدا کرد اینهم شاهدی دیگر بر این علاقه مرموز که رمز آن به دست شما نوابغ در صفحه نظر گشوده خواهد شد.
البته چیزی که از این سایت ها بر می آید این است که زبان اسپرانتو به دلایل مختلف سیاسی و فرهنگی خیلی هم مهجور نیست . اما باز به نظر من علاقه ایرانی ها به اسپرانتو در مقایسه با خیلی چیزهای دیگه واقعا غیر طبیعیه .

کانون اسپرانتوی ایران 
اسپرانتو : زبان دوم برای همه
 

لینک
دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳ - سهیل طاغی